طاها جون الان طاها جون الان ، تا این لحظه: 11 سال و 10 ماه و 24 روز سن داره

طاها پسرک پاییزی ما

این روزها...

سلام عشق مامانی خوبی گلم .؟ اول این که بابت این چند وقت که به وبت  سر نزدم واقعا معذرت میخوام... اخه هم سرم خیلی شلوغ بود و هم اینکه دسترسی به اینترنت نداشتم ولی عزیزم حالا اومدم با کلی خبر... و اما مهمترین اخبار  .... عزیزکم اول اینکه عمو مجیدت داره برات یه اتاق خوشگل درست میکنه و این موضوع بعد از سلامتی شما در غربالگری سه ماهه اول خوشحال کننده ترین خبر این مدته البته اینم بهت بگم که بابایی هم حسابی با شوق و ذوق داره کمک میکنه و با تموم خستگی که هم سرکار میره و بعد از کار هم بدون استراحت کمک عمویی داره کار میکنه  اصلا بر روی خودش نمیاره و مثل همیشه شاد و خوشحاله ... ان شااله همیشه سلامت و شاد...
30 خرداد 1393

آزمایش تیرویید

سلام گلم خوبی عزیز دل مامان.. از حال و احوال مامانی برات بگم که خداروشکر منم خوبم فقط پای چپم موقعی که راه میرم و میشینم خواب میره و کلا بی حس میشه و مامانی رو کلافه کرده ولی نگران نباش گلم مامانی کم نمیاره و به خاطر تو حاضره خیلی بدتر از این ها رو تحمل کنه فقط مهم اینه که تو خوب و سالم باشی گلم...            راستی عزیزم عمه فاطمه ات واسه پسرش پارسا جون هم یه وبلاگ خوشگل درست کرده... دیگه جونم واست بگه که چهارشنبه که گذشت بابایی شب کار بود مامان و بابا و امیر حسین هم که رفته بودن سینقون .دایی و زندایی جونت هم رفته بودن اردبیل مسافرت خلاصه این که من تنها بودم ولی خدارو شکر زن عمو هدی بود و من تنها نموندم .....
10 خرداد 1393

غربالگری

سلام  به عزیز دلم ... چطوری مامانی خوبی؟ عزیزکم این هفته مامانی خیلی خوشحاله چون شنبه رفتم  سونوی NT و صدای قلب شما رو شنیدم که بسیار منظم و قشنگ میزد دلم نمیخواست اون لحظه تموم بشه خیلی حس خوبی داشتم .... ضربان قلب نفس مامان 148 B/MIN  بود که به گفته خانم دکتر خیلی خوبه و همچنین ضخامت گردن کوچولوی شما 8/0 بود که خداروشکر طبیعی و نرمال بود..بعد از اون هم رفتم آزمایش غربالگری که امروز جوابش آماده میشه ولی فکر نمیکنم بتونم برم بگیرم چون بابایی نیست و خودم هم باید تا دیروقت دانشگاه باشم  اما عیب نداره شاید پیک فرستادم تا بگیره ..... حالابریم سراغ عکس سونو  که شما ...
7 خرداد 1393

عروسی دادش گلم سجاد

سلام  عزیزکم خوبی مامانی ... واقعا عذر می خوام چند وقته خیلی نتونستم به وبلاگت سر بزنم ..اما حالا اومدم با کلی خبر خوووووووووووب     چهارشنبه گذشته 31/02/93 عروسی دادشی من بود یعنی به عبارتی دایی شما و ما کلی مشغول بودیم . .من که  دو روز قبل از عروسی لباسی که مدنظرم بود رو پیدا کردم  اما چون وقتی راه می رم پام خواب میره و خیلی خسته می شم  اون روز خیلی اذیت شدم ... البته بگذریم که فشارهای عصبی که از روز شنبه بهم وارد شده بود هم مزید بر علت شد که بیخیال اصلا نمیخوام در موردش صحبت کنم ... و اما روز عروسی.. روز چهارشنبه صبح بابایی رفت میدون تا میوه بخره ... و بعد از شستن اونها رو برد تحویل تالار داد. من ...
4 خرداد 1393
1